داستانهای کوتاه از جبهه ها

بسم رب الشهدا

مدتی است که دیگر قلمم را به کار نگرفته ام.

مدتی است که دیگر قلمم مرا یاری نمی کند.

مدتی است که دیگر من قلمم را یاری نمی کنم.

زمانی طولانیست که قصد دارم از شهدا بنویسم ولی نشد. نه اینکه نخواهم، بلکه نشد.

فکر سیاه، دل سیاه، دست سیاه و قلم سیاه ...

این ها چیزی بودند که مانع من بودند.

پیش خود گفتم تا دلم را روشن نکردم ننویسم ولی فایده ای نکرد.

تصمیم گرفتم بنویسم تا دلم روشن گردد، اگر که لایق باشم.

پس بسم الله 

مینویسم تا دلم روشن بشه ! 

آی شهدا شما در قنوتهای ساده تان چه گفتید که آسمانی شدید ؟ 

آی شهدا نگذارید مسیرتون دست نامردا و نا اهلا بیفته ؟ 

-----------------------

داستان شماره یک 

شهوت شهادت

شب عملیات با سید محلمون داشتم حرف می زدم یهو رفت اون کنار رو به صحرا پلاک شو در آورد انداخت تو صحرا.

داد زدم سید چیکار می کنی.الان شهید می شی بعد جنازت بر نمی گرده.

گفت: دارم شهوت شهادت تو خودم می خشکونم.من که تعجب کردم گفتم:شهوت شهادت دیگه چه صیغه ای؟

گفت:الا داشتم فکر می کردم میرم شهید می شم بعد برام یه مجلس خوب می گیرن خوشحال شدم.ولی من دارمواسه خدا میرم میدون اینا که به خاطر خدا نیست برای همین دارم شهوت شهادت می کشم.

هنوز هم جنازه سید بر نگشته.

------------------------

داستان شماره 2 

بوسه یر پیشانی

در گردان ما برادری بود که عادت داشت پیشانی شهدا راببوسد.

وقتی شهید شد بچه ها تصمیم گرفتندبه تلافی آن همه محبت پیشانی اورا غرق بوسه کنند.پارچه را کنار زدیم پیکر بی سر او دل همه ی ما را آتش زد.

راوی:رزمنده لشکر 27

------------------------

داستان شماره 3 

شهدای گمنام

خیلی گشته بودیم نه پلاکی نه کارتی.

چیزی همراهش نبود.لباس فرم سپاه به تنش بود.چیزی شبیه دکمه پیراهن نظرم رو به خودش جلب کرد.خوب که دقت کردم دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده بود.خاک ها و گل ها را پاک کردم.دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش باشیم .

روی عقیق نوشته شده بود:به یاد شدای گمنام...

-------------------

داستان شماره 4

من می خوام پودر بشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو سنگر نشسته بودیم با بچه های گردان کمیل.گفتم بچه هاچطوری دوست دارید شهید بشید.ممد گفت:دوست دارم یه تیر بخورم تموم شم.

حسین گفت:دوست دارم پاهام قطع بشن بعد شهید شم.

علی گفت:بی سر می خوام برم من.

یهو فرمانده گفت:من می خوام پودر بشم.

بابا اینا دیگه کی بودن؟؟؟؟؟؟

نظرتون درباره ی این فرمانده چیه؟

----------------------

داستان شماره 5

شلمچه در فرانسه

حمید داوودی آبادی ُنویسنده دفاع مقدس می گوید:

پروفسور ُادون روزوُ  رییس موزه جنگ فرانسه را به مدت یک ساعت به شلمچه می بردند.

احمد دهقان تعریف می کند:وقتی با این آدم فرانسوی پا به شلمچه گذاشتیم  او هی نفس عمیق می کشید و وای وای می کرد و می گفت:این جا کجاست؟این زمین با آدم حرف می زند.

اگر یک وجب ا این زمین را در فرانسه داشتیم نشانت می دادم که چه زیارتگاهی درست می کردند.

آرزوی من است که بتوانم یک هفته با پای پیاده راه بروم.موقع رفتن به کشورش هم گفته بود:همه ۲۰سال مطالعه ام یک طرف و سه روزی که درایران درباره ی جنگ شنیدم یک طرف.

 

-------------------------

درد و دلم

ای شهدا با شمایم

شما که فرزندان زهرایید التماس می کنم کمکم کنید{ ای وای ننه آی ننه با شوا دولانم گناه وار بیلرم اما سن رد الم آخی من حسینیوین آغلینیم رد الم نولار بی چاراسان بقیع سن علی خاطر آخی من نوکریوم اوسون منیم الاهم خانم جورسن اوره سوزوم بوردا یازرام ترکی یازرام هکس بیمیر ندیرم اما ننه آخی کربلا ندا گرمدیم}

شهدا خودتان بدانید من قسمتان دادم به مادرمان خودتان بدانید

منبع:کتاب سرزمین مقدس

 

زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهید شدن نست/مقام معظم رهبری

تاريخ : | | نویسنده : منتظران مهدی |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.